این آخرین آپ من در این وبلاگه ... ده ماه چقدر زود گذشت ، و چه قدر خوب بود دوستی با عزیزانم ..
این حس مسئولیت نسبت به یک دنیای کوچک مجازی که برای خودت ساختی و دوستانی حقیقی .، دوستانی که آنها را احساس می کنی ، و هر بار منتظر پیامی از طرف آنهایی چون آنها را باور داری .
---------------------------------------------------------
برای آخرین آپ هم یک تعدادی از کارهای زیبای استاد سعید جعفر زاده با تخلص پرواز همای رو می گذارم و امیدوارم خوشتون بیاد و خاطره ی خوبی باشه ..!![]()


حرف آخر : این کار رو تقدیم می کنم به دوست عزیزم Milad جون که ازم خواسته بود و همه دوستای گلم .
حرف آخر ۲ : همه ی فایلها رو توی Persiangig آپلود کردم و مطمئنه مطمئنه فقط توی این صفحه اگه دانلود منیجرتون خواست کاری بکنه Cancel کنید تا بره از سایت خود پرشین گیگ دانلود کنه .![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

این چه جهانیست
این چه بهشتیست
این چه جهانیست که نوشیدن می نارواست ؟
این چه بهشتیست که در آن خوردن گندم خطاست ؟
آی رفیق این ره انصاف نیست
این جفاست
راست بگو راست بگو راست
فردوس برین ات کجاست ؟
راستی آنجا هم ، هر کس و ناکس خداست ؟
راست بگو راست بگو راست
فردوس برین ات کجاست ؟
بر همه گویند که هشیار باش
بر در فردوس بشیند کسی
تا که به درگاه قیامت رسی
از تو بپرسند که در راه عشق
پیرو زرتشت بودی یا مسیح ؟
دوزخ ما چشم براه شماست
راست بگو راست بگو راست
آنجا نیز ، باز همین ماجراست ؟
راست بگو راست بگو راست
فردوس برین ات کجاست ؟
اینهمه تکرار نکن ای همای
کفر مگو ، شکوه مکن بر خدای
پای از این در که نهادی برون
در غل و زنجیر برندت بهشت
بهشت همان ناکجاست
وای به حالت همای
این سر سنگین تو از تن جداست
نه نه نه نه توبه کنم باز
حق با شماست ...!

دیشب خوابی دیدم ، یک خواب مسخره
دیدم که من معلم مدرسه ام
و معلم هایم بچه شده اند ،
همگی زیر دست من .
هر روز کتاب تاریخ می دادم
که در یک اتاق تنگ و تاریک
در حال ایستاده روی سر
ابتدا تا انتها
حفظشان کنند
هر وقت در کلاس حرف می زدند یا می خندیدند
نیشگونشان می گرفتم ، آن قدر محکم که گریه می کردند
بلند ، بلند ، بلندتر ، .... که ناگهان از خواب پریدم
اما دلم خنک شده بود .
((سیلور استاین))
آیا سیب میوه ی ممنوعه است ؟
اگر چه سیب نمادیست از سقوط انسان از بهشت ، در سفر تکوین هیچ کجا ذکری از سیب به میان نیامده است ، تنها از میوه ای در میانه ی باغ بهشت سخن رفته است. گفته شده از آنجا که آدم و حوا را با برگ انجیر پوشانیده بودند لابد از میوه ی آن درخت خورده اند .

سیب از طریق اساطیر سلتیک و یونانی به این حکایت وارد شده ، در هر دو فرهنگ این میوه نماد ایزد بانوی عشق و هوس است ، وقتی که " اکوالیای پونتی " غزلهای سلیمان را از عبری به یونانی – 200 قرن قبل از میلاد – ترجمه کرد چنین آورده :
(( تو را درزیر درخت زاییدم ، مادرم تو را در آنجا بزرگ کرد تو در زیر درخت سیب پرورانده شدی ، باشد که در آنجا زوال یابی .)) آشکار است که شعر اشاره ای به ماجرای میوه ی ممنوعه دارد . "سنت جروم" که عهد عتیق را به لاتین برگردانید با توجه به این شعر نتیجه گرفت که میوه ممنوعه بهشت سیب بوده و از آن پس همگان چنین پنداشتند .!
" در زیر آب ، همسر پادشاه دریاها مرده و مادر پادشاه سرپرستی شش دختر او را به عهده گرفته است . دختر کوچکتر از همه زیباتر است. مادر بزرگ همه ی داستانهایی را که درباره ی کشتیها و شهرها می داند برای آنها نقل می کند . روزی شاهزاده خانم کوچک شاهد غرق کشتی بزرگی است و سبب نجات شاهزاده جوان و زیبارویی می شود و دل به او می بندد . دخترک از حرفهای مادر بزرگش به این نکته پی برده که عشق او به پسر جوان راه به جایی نخواهد برد مگر آنکه او دو پا داشته باشد .
او برای یافتن پا به جادوگر روی می آورد . جادوگر در برابر لطفی که به او می کند صدای دخترک را که سحر آمیز است طلب می کند و دخترک می پذیرد . دخترک زبانش بریده می شود و در عوض صاحب دو پا می گردد . وقتی به هوش می آید خود را در قصر شاهزاده می بیند ، ولی نمی تواند از آنچه در دلش می گذرد با شاهزاده سخن بگوید . شاهزاده می گوید : که تنها نجات دهنده ی خود را دوست دارد ؛ اما دختر دریا هرگز قادر نیست به او بفهماند که خود او ، شاهزاده را نجات داده است . در شهری مجاور ، شاهزاده دختری را که او را بیهوش در ساحل پیدا کرده بود می بیند و گمان می برد وی او را نجات داده و معبود خود را یافته است ... !
دخترک دریا طبق قرار داد با جادوگر می داند که اگر شاهزاده با کس دیگری ازدواج کند فردای روز عروسی می میرد . خواهرهایش برای نجات او با جادوگر معامله می کنند و از او خنجری می گیرند که هرگاه دخترک قبل از طلوع آفتاب آن را به قلب شاهزاده فرو کند و خون او را بر پایش بریزد دوباره ماهی شود و نزد خانواده اش بازگردد ؛ اما پری دریا حاضر به اینکار نمی شود ، در روز عروسی شاهزاده ، می میرد و در آبهای دریا حل می شود ."
این خلاصه ای از داستان پری دریایی کوچک از " هانس کریستین آندرسن " بود که با نسخه های کودکانه و انیمیشن معروفی که با همین نام در سال 1989 ساخته شده متفاوت است و آشکار ترین این تضاد در پایان آن می باشد . پایانی خوش در این قصه به چشم نمی خورد و پیروزی دختر دریا در فداکاری او برای مردی که دوستش دارد متجلی می شود نه در ازدواج با او و این شاید اولین قدم در شکستن چرخه ی الگوی مسدود و تکرار شونده ی قصه های پریان بود .
به گرد کعبه می گردی پریشان
که وی خود را در آنجا کرده پنهان
اگر در کعبه می گردد نمایان
پس بگرد تا بگردیم
در اینجا باده می نوشی
در آنجا خرقه می پوشی
چرا بیهوده می کوشی
در اینجا مردم آزاری
در آنجا از گنه عاری
نمی دانم چه پنداری ؟
در اینجا همدم و همسایه ات در رنج و بیماری
تو آنجا در پی یاری
چه پنداری ؟
کجا وی از تو می خواهد چنین کاری ؟!
چه پیغامی که جز با یک زبان گفتن نمی داند ؟
چه سلطانی که جز در خانه اش خفتن نمی داند ؟
چه دیداری ؟ چه دیداری ؟
که جز دینار و درهم از شما سفتن نمی داند ؟
به دنبال چه می گردی که حیرانی ؟
خرد گم کرده ای شاید نمی دانی ؟!!
"همای" از جان خود سیری
که خاموشی نمی گیری
لبت را چون لبان فرخی دوزند
تو را در آتش اندیشه ات سوزند
هزاران فتنه انگیزند
تو را بر سر در میخانه آویزند ..!
طنز در شعر فروغ

طنز در شعر نو به دو صورت است . شعرهایی که لحن طنز آمیز دارند و شعرهایی که موقعیت طنز آمیزی را نشان می دهند . البته شعرهایی هم هست که لحن و موقعیت طنز آمیز را با هم دارند ، اما تعدادشان کمتر است . زبان و بیان ، عامل سازنده لحن طنز آمیز و قالب و مضمون ، عامل سازنده موقعیت طنز آمیز است .
زبان و لحن شاهرودی و به ویژه شاملو بر شاعران بعد از خودشان تاثیر گذاشته است ، مثل فروغ و نصرت . مخصوصا روی شعر ای مرز پر گهر ...!
فروغ در مصاحبه ای این طور از تاثیر زبان و بیان شاملو بر خودش سخن می گوید :
" غیر از نیما خیلی ها مرا افسون کردند ... مثل شاملو . او از لحاظ سلیقه های شعری و احساسات من ، نزدیک ترین شاعر است . وقتی که شعری که زندگی ست را خواندم متوجه شدم که امکانات زبان فارسی زیاد است . این خاصیت را در زبان کشف کردم که می شود ساده حرف زد . حتی ساده تر از شعری که زندگی ست . یعنی به همین سادگی که من الان دارم با شما حرف می زنم ."
فروغ ادامه می دهد : " حالا بیا و یک شعر برای موشک بساز . فضلا می گویند ، نه پس خود شاعر کجاست ؟ انگار این " خود " فقط باید یک مشت آه و ناله ی سوزناک عاشقانه یا یک خود همیشه دردمند و بدبخت باشد . یک خودی که تا دستش می زنی فقط بلد است یک چیز بگوید : من درد می کشم . در شعر ای مرز پر گهر این " خود " یک اجتماع است ، یک اجتماعی که اگر نمی تواند حرف جدیش را با فریاد بگوید لااقل با شوخی و مسخرگی که هنوز می تواند بگوید . در این شعر ، من با یک مشت مسائل خشن گندیده احماقانه طرف بودم . تمام شعرها که نباید بوی عطر بدهند . بگذارید شعرها هم آن قدرغیر شاعرانه باشند که نشود آنها را در نامه ای نوشت وبرای معشوقه فرستاد . "
طنزپرداز ، هنگام آفرینش ، هر چه خونسرد تر باشد ، طنزش قوی تر و کوبنده تر است ، فروغ فرخزاد که از نابسامانیها و بی تناسبیهای اجتماعی ، سراپا تشنج و بغض بوده ، با خونسردی و حفظ آرامش ای مرز پرگهر را سروده است ، آرامشی لبریز از طوفان .!
ای مرز پرگهر هجو جامعه ای آلوده است . از همین عنوان شعر ، دهن کجی شروع می شود . عنوان از آغاز سرود معروف ای ایران گرفته شده است :
ای ایران ای مرز پرگهر ای خاکت سر چشمه ی هنر
و در واقع نقیضه ای است بر این سرود ملی و میهنی . فروغ در سرودن این شعر ، شیوه ی آیرونی Irony دارد ، نوعی ذم شبیه به مدح . تعریفی می کند که از صد تا فحش هم بدتر است . در این شیوه ، کلمات ، معنی عکس خود را دارند . وقتی فروغ می گوید : " زنده باد " یعنی " مرده باد " و.... همین وارونگی ها سبب خنده ای است تلخ و بغض آلود .
678 شماره ی شناسنامه ی شاعر ، محور شعر است . هر تکه از شعر ، دری است که بر این لولا می چرخد . وجود شاعر بستگی به این شماره دارد . اگر این شماره نباشد ، شاعر از نظر قوانین اجتماعی ، موجودیت ندارد و نمی تواند زنده بودن خود را ثابت کند .
فروغ در همین مدار ، تصویرها و حالتتهای طنز آمیزی نیز آفریده است ." 678 شاعر ، لای خاکروبه ها دنبال وزن و قافیه می گردند ؛ 678 بلبل مرموز ، خود را به شکل 678 کلاغ سیاه در آورده اند ."
و یا این تصور و حالت که قوانین و قرار دادهای اجتماعی را به تمسخر می گیرد ؛ با همان کلمات و اصطلاحات اداری روزمره :
و می پرم به روی طاقچه تا با اجازه چند کلامی درباره ی فواید قانونی حیات به عرض حضورتان برسانم
ترکیب و طنین و تکرار بعضی از کلمات نیز در شعر ، ای مرز پرگهر طنز آفریده است : " جق جق جقجقه ی قانون " ، " شیخ ابودلقک کمانچه کش فوری " ، " شیخ ای دل ای دل تنبک تبار تنبوری " یا " بوق نبوغ نابغه ای تازه سال " ، " پیروان مکتب داخ داخ تاراخ تاراخ " ...
گاهی از قافیه برای افزودن به برد طنز ، سود می جوید ، مثل : تنبوری و فوری در مثال های قبل یا در این مصراع :
به اتفاق ششصد و هفتاد و هشت فرشته
آنهم فرشته ی از خاک و گل سرشته
678 تیپایی است که رسما شاعر را وسط معرکه پرتاب می کند و او از موهبت زیستن برخوردار می شود . در پایان ، شاعر از ارتفاع 678 متری سطح زمین ، خود را در دامان مهربان مام وطن می افکند و شعری با طنزی در اوج تمام می شود . ای مرز پرگهر از نقطه های عطف در طنز شعر امروزی فارسی است .



واقعا دوست داشتنی اند.......!
![]()
گووووووگووووووولییییییییییییییییی![]()
![]()
قتل رئیس جمهور لینکلن و جان فیتز جرالد کندی " هر دو از رئیس جمهوران آمریکا " با یک رشته اتفاقات مشابه به هم پیوسته است .
آبراهام لینکلن در 1846 به کنگره راه یافت ، کندی درست 100 سال بعد به این مقام رسید .
لینکلن به عنوان شانزدهمین رئیس جمهور در 6 نوامبر 1860 و کندی در 8 نوامبر 1960 .
بعد از مرگ هر دوی آنها ، دو نفر از اهالی جنوب به نام " جانسون " جانشین آنها شدند .، اندرو جانسون- جانشین لینکلن در 1808 متولد شد- و لیندن جانسون جانشین – کندی – در 1908 ..!
جان ویلکی بوث ، مردی که لینکلن را کشت در 1838 متولد شده بود .
لی هاروی اسوالد ، قاتل کندی متولد 1938 بود .!
هر دوی آنها قبل از رسیدن به دادگاه کشته شدند .
بوث در تئاتر اوسترام به لینکلن سوء قصد کرد و از آنجا به انبار علوفه ای پناه برد در حالی که اسوالد ماشه ی تفنگش را از پنجره ی انباری کشید و بعد به تئاتری پناه برد .!
لینکلن در روز سوء قصد به یکی از محافظانش به نام ویلیام اچ کروت گفت : (( می دانم کسانی هستند که قصد جان مرا کرده اند و تردیدی ندارم که این کار را خواهند کرد اگر مقدار چنین است از آن نمی توان گریخت.!))
کندی نیز 100 سال بعد به همسرش ژاکلین و مشاور شخصیش کن او دانل چنین گفت : (( اگر کسی بخواهد مرا از یکی از این پنجره ها هدف قرار دهد ، هیچکس نمی تواند کاری بکند بنابراین چرا باید نگران باشم ؟))
حادثه خیلی زود به وقوع پیوست و خیلی زود هر دو کشته شدند .!
هم کندی و هم لینکلن در روز جمعه کشته شدند و هر دو از پشت سر مورد حمله قرار گرفتند و همسرانشان همراهشان بودند .
و آخرین تقارن نا میمون اینکه لینکلن در تئاتر فورد تیر خورد و 100 سال بعد کندی نیز سوار بر ماشینی بود که کمپانی فورد آن را ساخته و لینکلن نام داشت .!


امیدوارم سال ۱۳۸۸ سال شادی برای همه باشه ..!
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()